«اگه میخواست، خودش پیام میداد.» این جمله را تقریبا هر صاحب کسبوکار کوچکی یک بار گفته است؛ معمولا سه چهار روز بعد از اینکه قیمت را فرستاده و صفحهی گفتوگو ساکت مانده. جمله آرامش میدهد، چون پرونده را میبندد. ایرادش این است که پرونده را به اسم «نخواست» میبندد، در حالی که طرف مقابل هیچوقت چنین چیزی نگفته است.
وقتی مشتری جواب نمیدهد، تو با یک جای خالی طرفی، نه با یک جواب. این نوشته دربارهی همان جای خالی است: چه چیزهایی میتواند پشتش باشد، چطور در گفتوگوهای سه ماه گذشتهات بشماریاش، و آن شمارش کدام تصمیم را عوض میکند.
سکوت بعد از قیمت سه معنا دارد و تو فقط یکی را شنیدهای
کسی که قیمت گرفته و ساکت شده، در یکی از این سه وضع است و از بیرون هر سه یک شکل دارند:
- رد کرده و نگفته. «نه» گفتن به کسی که برایت وقت گذاشته ناخوشایند است. خیلیها بهجایش ساکت میشوند، و در فرهنگ ما سکوت مودبانهترین شکل نه گفتن هم هست.
- فراموش کرده. خرید از تو معمولا مهمترین کار آن روز او نبوده. روزش شلوغ شده، پیام تو زیر ده پیام دیگر رفته و هر چیزی که فوری نباشد عقب میافتد.
- هنوز تصمیم نگرفته. باید با کسی مشورت کند، پولش را جور کند یا با یک پیشنهاد دیگر مقایسه کند، و تا آن وقت چیزی برای گفتن ندارد.
از این سه، دومی و سومی از اولی رایجترند. یعنی سکوت سهروزه بیشتر وقتها مسئلهی اولویت است، نه مسئلهی رد شدن. با این حال ذهن تقریبا همیشه سراغ معنای اول میرود، و دلیلش روشن است: پیام دادن به کسی که جواب نمیدهد حس مزاحمت دارد. ذهن برای فرار از آن حس یک توجیه آماده میکند، و آن توجیه همان «حتما نخواسته» است.
جملهی اول این نوشته دو فرض پنهان هم دارد. فرض میکند خرید از تو در صدر کارهای او بوده، که معمولا نبوده. و یک عادت شخصی را قاعده میکند: تو وقتی چیزی را میخواهی دنبالش میروی، پس خیال میکنی همه همینطورند. خیلیها دنبالش نمیروند؛ از خجالت یا از مشغله، نه از بیعلاقگی.
هر گفتوگوی فروش یکی از این سه پایان را دارد
| پایان | یعنی چه | راه برگشت دارد؟ |
|---|---|---|
| خرید | کار تمام شد | لازم نیست |
| «نه»ی صریح | تصمیم گرفته و آن را گفته | معمولا نه |
| سکوت | هیچ تصمیمی اعلام نشده | بله |
اشتباه رایج این است که ردیف سوم را با ردیف دوم یکی حساب میکنیم. کارگاهی را تصور کن که برای هر سفارش یک وضعیت مینویسد: در انتظار تایید، در حال ساخت، آماده، تحویلشده. اگر مشتری تایید نکرده باشد، سفارش از دفتر پاک نمیشود؛ وضعیتش «در انتظار تایید» میماند و هفتهی بعد یک نفر چشمش به آن میافتد. در فروش بیشتر کسبوکارهای کوچک چنین دفتری نیست. گفتوگو در دایرکت میماند، با پیامهای تازه پایین میرود و بعد از یک هفته عملا پاک شده است؛ بدون اینکه کسی تصمیمی گرفته باشد.
برگهی چهارستونی برای سه ماه گذشته
این کار حدود چهل و پنج دقیقه وقت میگیرد و فقط تاریخچهی گفتوگوها و یک کاغذ میخواهد.
- یک بازهی سهماههی بسته انتخاب کن، نه «تا همین امروز». کسی که دیروز قیمت گرفته هنوز فرصت تصمیم نداشته است.
- پیش از شمردن بنویس سرنخ یعنی چه. کسی که یک پست را پسندیده سرنخ نیست؛ سرنخ کسی است که یک قدم ارادی برداشته: پیام داده، فرم پر کرده یا زنگ زده.
- هر گفتوگو را با تاریخ آخرین پیامش در یکی از چهار ستون بنویس: خرید کرد، «نه»ی صریح گفت، ساکت شد، من جواب ندادم.
- در ستون سوم کنار هر اسم بنویس چند بار سراغش رفتهای: صفر بار، یک بار، دو بار یا بیشتر.
ستون چهارم را جا نینداز. اگر آخرین پیام گفتوگو از طرف مشتری بوده و تو جوابی ندادهای، ماجرا اصلا سکوت او نیست. این دسته تقریبا همیشه وجود دارد، دیدنش خوشایند نیست و درست کردنش خرجی ندارد.
پنج پایان که جایشان در برگه روشن نیست
| آخرین پیام گفتوگو | ستون | چرا |
|---|---|---|
| «ممنون، فعلا نمیخوام.» | «نه»ی صریح | تصمیم را اعلام کرده؛ احترام بگذار و رها کن |
| «بررسی میکنم خبر میدم» و خبری نشد | سکوت | وعده است، نه تصمیم |
| تو قیمت را نوشتهای و چیزی نیامده | سکوت | رایجترین حالت؛ نمیدانی قیمت گران بوده یا نه |
| «الان بودجه ندارم، سه ماه دیگه شاید» | قرار زمانی | ظاهرش «نه» است، ولی یک تاریخ به تو داده |
| «سلام، این خدمات را دارید؟» و تو جواب ندادهای | من جواب ندادم | نه رد است و نه سکوت او |
ردیف چهارم ارزشمندترین ردیف این جدول است و تقریبا همیشه گم میشود. همان لحظه در تقویمت برای سه ماه بعد یادآور بگذار و بنویس چه گفته بود. و «باید فکر کنم»، «بعدا خبر میدم» و «فعلا نه» را در ستون سکوت بگذار، نه در ستون «نه»ی صریح؛ «نه»ی صریح فقط جملهای است که یک تصمیم را اعلام میکند.
شمارش یک شرکت خدمات فنی، با عدد
برای اینکه ببینی این برگه چه چیزی نشان میدهد، یک نمونه را با هم میخوانیم. شرکت و همهی عددهایش فرضیاند و فقط راه حساب را نشان میدهند. سه ماه گفتوگوی یک شرکت خدمات فنی اینطور دستهبندی شد: ۱۸ نفر خریدند، ۹ نفر صریح «نه» گفتند، ۵۴ نفر ساکت شدند و ۷ نفر پیام داده بودند و جوابی نگرفته بودند. روی هم ۸۸ سرنخ.
اولین چیزی که به چشم میآید نسبت دو ستون وسط است: ساکتها شش برابر کسانیاند که «نه» گفتهاند. این نسبت یک تشخیص است. اگر پیشنهاد یا قیمت این شرکت ایراد بزرگی داشت، آدمهای بیشتری همان را به زبان میآوردند. وقتی فقط نه نفر رد کردهاند و پنجاه و چهار نفر بیصدا رفتهاند، ایراد در روال کار است، نه در چیزی که فروخته میشود. کسی که این تفکیک را ندارد، با دیدن فروش کم سراغ پایین آوردن قیمت یا عوض کردن محصول میرود، و هیچکدام گرهی او نبوده است.
هفت نفری که بیجواب ماندند
از هر پنج سرنخ این شرکت تقریبا یک نفر خریده است (۱۸ از ۸۸). اگر همین نسبت را برای آن هفت نفر بگیریم، حدود یک و نیم مشتری در سه ماه میشود. با ارزش فرضی چهار و نیم میلیون تومان برای هر مشتری، چیزی نزدیک شش میلیون تومان. عدد بزرگی نیست، ولی جلوگیری از آن فقط یک نگاه روزانه به پیامهای بیپاسخ میخواهد.
پنجاه و چهار نفر ساکت یک گروه نیستند
وقتی ستون سوم بر اساس تعداد پیگیری شکسته شد، ۳۱ نفر اصلا پیگیری نشده بودند، ۱۶ نفر یک بار و ۷ نفر دو بار یا بیشتر. یعنی بیش از نیمی از ساکتها حتی یک پیام دیگر هم نگرفته بودند. مسئلهی این شرکت «پیگیری کافی نبود» نیست؛ «پیگیریای در کار نبود» است، و این دومی راهحل خیلی سادهتری دارد.
برای برآورد باید محتاط بود. کسی که ساکت شده، از یک سرنخ معمولی کمتر احتمال دارد بخرد؛ پس نسبت خرید را نصف میگیریم: از هر ده نفر یک نفر. سی و یک نفر با این نسبت حدود سه مشتری در سه ماه میشود، یعنی نزدیک سیزده و نیم میلیون تومان، آن هم با فرض فقط یک پیام برای هر نفر.
این عدد «درآمد در معرض» است، نه ضرر قطعی. بخشی از آن سی و یک نفر واقعا تصمیمشان را گرفتهاند و فقط نگفتهاند. اگر در برآورد، ساکتها را هماندازهی بقیه خریدار حساب کنی، عددت خوشبینانه میشود و خرجهای بزرگ را زودتر از وقتش موجه نشان میدهد.
جملهای که سکوت را به جواب تبدیل میکند
نگرانی از مزاحمت بیجا نیست، و راهش هم دست کشیدن از پیام دادن نیست. قاعدهای هست که هم مرز را نگه میدارد و هم فرصت را: هر بار که سراغ کسی میروی، یک راه خروج محترمانه کنارش بگذار. چیزی مثل این: «اگر فعلا به کارت نمیآید، همین را بگو تا دیگر مزاحم نشوم.»
این جمله دو کار میکند. به او اجازه میدهد بدون معذب شدن «نه» بگوید، و تو را از حدس زدن خلاص میکند. آن را به آخر پیام بعدیات اضافه کن و بشمار از آن به بعد چند نفر صریح جواب میدهند؛ معمولا بیشتر از چیزی است که انتظار داری. هر جواب صریح، چه بله و چه نه، یک اسم را از ستون مبهم برگه بیرون میبرد.
یک مرز را هم نگه دار. پیگیری با اصرار فرق دارد: اصرار تکرار همان حرف قبلی است، پیگیری آوردن یک چیز تازه. پیامی که فقط میپرسد «چی شد؟» از نوع اول است.
اگر «نه»های صریح زیاد بود، مسئلهات پیگیری نیست
برگهی بعضی کسبوکارها برعکس نمونهی بالا درمیآید. اگر بیشتر از یکسوم سرنخهایت صریح «نه» میگویند، پیام بیشتر وضع را بدتر میکند، چون آن آدمها تصمیم گرفتهاند. این هم یافتهی باارزشی است؛ جلوی خرج کردن در جای اشتباه را میگیرد. «نه»ی زیاد معمولا یکی از این سه ریشه را دارد:
- قیمت: بیشتر «نه»ها درست بعد از شنیدن قیمت میآید. یا قیمتت با بازار نمیخواند، یا پیش از گفتن قیمت ارزش کار را نشان ندادهای.
- تطابق: جوابها از جنس «این چیزی نبود که میخواستم» است. یعنی آدمهای اشتباهی سراغت میآیند و گره در تبلیغ و پیام توست، نه در فروش. این بدترین حالت است، چون هزینهی جذب را میپردازی و به فروش نمیرسی.
- زمان: «الان نه، شاید بعدا». این در واقع سکوت مودبانه است و جایش ستون سوم است.
برای جدا کردن این سه، به پنج نفر از کسانی که «نه» گفتهاند زنگ بزن و بپرس. پنج تماس کافی است.
دو کار همین هفته، پیش از هر ابزار
اول، یک نگاه روزانه به پیامهایی که از طرف مشتری آمده و بیجواب مانده است. دوم، یک پیام برای ده نفر از کسانی که در ستون سکوت «صفر بار» خوردهاند، با همان جملهی راه خروج. هر دو تقریبا رایگاناند. تصمیم گرانتر، یعنی خودکار کردن یک دنبالهی کامل، را بگذار برای وقتی که نتیجهی همین ده پیام را دیدهای؛ ترتیب درست این است که اول کار ارزان را بکنی، بعد اندازه بگیری، بعد خرج کنی.
اینکه سراغ هر نفر چه روزی بروی و بعد از چند پیام دست نگه داری، در مینیدورهی رایگان «قیف سوراخ» با همین مثال ادامه پیدا میکند. اگر برگهات را پر کردهای و میخواهی این روال بدون تکیه بر حافظهی یک نفر اجرا شود، جزئیات خدمت اتوماسیون پیگیری مشتری را ببین.